|
Monday, April 26, 2004
1:00:00 PM
||
شري
Tuesday, December 02, 2003
1:32:00 AM
||
شري
Friday, November 28, 2003
شما فكر مي كنيد كسي كه اين جمله ها رو گفته در چه حالي بوده ؟!!!
1:42:00 PM
||
شري
Tuesday, November 25, 2003
عيد آمد و عيد آمد
1:48:00 PM
||
شري
Saturday, November 22, 2003
" زندگي را دوست ميدار "
11:50:00 AM
||
شري
Thursday, November 13, 2003
داستاني نا تمام !
1:48:00 PM
||
شري
Sunday, November 02, 2003
با اومدن ماه رمضان ياد اولين سحرهايي كه مامان بزرگم بيدارم مي كرد افتادم ... اون موقع ها تابستون بود و آسمون سحر خيلي خيلي ديدني ، تا وقتي تاريك بود ستاره هاش تماشايي بودن ، بعدش هم كه همراه مامان بزرگ بيدار ميموندم وبه عشق ديدن طلوع خورشيد ، چشمام رو مي دوختم به اون دور دورا ، قبل از طلوع ، رنگ آسمون اونقدر زيبا بود كه هيچ وقت ديگه نتونستم اون رنگها رو دوباره ببينم ... يك تناليته از رنگاي بنفش ... اصلا نميتونم توصيفش كنم ، بيشتر شبيه يك روياي قشنگه تا واقعيت ! ... خاطراتي كه فكر نكنم هيچ وقت ديگه اي تكرار بشه ... دلم براي مامان بزرگم خيلي تنگ شده ، مسافر خونه خداست ، كاش بشه وقتي كه برگشت حتي براي يكبار ديگه هم كه شده ببينمش ....................
7:11:00 PM
||
شري
اين مدت هي نشستم گفتم : اي بابا چه خبره؟! اين مردم چرا انقدر سرمايي شدن؟! چه خبره ! تازه هوا يه كمي خوب شده ... تازه گرما دست از سرمون برداشته ، چرا همه كاپشن پوشيدن؟!!! چرا همه سردشونه؟!!! چرا پوليور پوشيدن؟!!! چرا دختره زير مانتوش بلوز پشمي پوشيده !!! چرا پسره زيپ كاپشنش رو تا زير گلوش بالا كشيده !!! ( البته هنوزم تعجب مي كنما !!!!!!!!)
10:34:00 AM
||
شري
Monday, October 20, 2003
... ما تا الان ، تا امروز ، در هر سن و سالي كه هستيم ، چند بار دوست انتخاب كرديم ؟! چند بار ما رو به عنوان دوست انتخاب كردن؟!
12:58:00 PM
||
شري
Friday, October 17, 2003
امروز يک الهه متولد شد - الهه مهر...ليلا جونم مهربونم تولدت مبارک...اون لبخندهای دوست داشتنيت را هيچ وقت فراموش نکن - هميشه شاد باش.
6:36:00 AM
||
شري
Thursday, October 16, 2003
10:20:00 AM
||
شري
Saturday, October 11, 2003
11:28:00 PM
||
شري
Friday, October 10, 2003
11:38:00 AM
||
شري
Sunday, October 05, 2003
مجموعه شعر " اشک مهتاب " مهدی سهیلی ، رو به طور اتفاقی بین کتابهای یکی از فروشنده های کتابهای دست دوم دیدم ... به محض دیدنش احساس کردم که این کتاب رو باید ببینم ، برداشتمش صفحه اول کتاب نوشته شده بود :
10:00:00 AM
||
شري
Thursday, October 02, 2003
امروز با اینکه خسته ام و زیاد حوصله ندارم ... ولی یکدفعه احساس خوبی بهم دست داد ... یه جور حس امیدواری ... نمی دونم اون چیه ولی می دونم با خوندن چیزی یا شنیدن حرفی شاید این حس رو پیدا کردم ...
2:38:00 AM
||
شري
|
|